X
تبلیغات
باران

باران

چتر ها را باید بست .. زیرباران باید رفت .. زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

سلام آخر

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:21  توسط فرشاد و محمد رضا و مجتبی  | 

الله اکبر

 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:44  توسط فرشاد و محمد رضا و مجتبی  | 

باران

کاش هیچ وقت بر من نباریده بود باران.

نمی دانم!

اکنوت تمنای ترنمت را در کدام خیابان این شهر تسکین دهم.

به کدام گناه برهوت دلم ترک خورد؟

چقدر خسیسی آسمان؟

چقدر خسیس!

دیگر زیر چتر بارانت مرا نخواهی یافت

دیگر زیر چتر بارانت نخواهم خزید.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 22:13  توسط فرشاد و محمد رضا و مجتبی  | 

باران

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 22:12  توسط فرشاد و محمد رضا و مجتبی  | 

سمصا سایت مهندسی صنایع ایران

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 7:27  توسط فرشاد و محمد رضا و مجتبی  | 

اینجا

اینجا آسمان ابری ست

آنجا را نمیدانم...

اینجا شده پاییز

آنجا را نمیدانم...

اینجا فقط رنگ است

آنجا را نمیدانم...

اینجا دلی تنگ است

آنجا را نمیدانم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:20  توسط فرشاد و محمد رضا و مجتبی  | 

باران

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 13:57  توسط فرشاد و محمد رضا و مجتبی  | 

یا علی (ع)

آسمان شهر باید صاعقه خون بر زمینیان بباراند.   

و كوههای درهم و سخت از خون فرو بریزند.

بیدهای مجنون سرهای خمیده را به زمین بیاسایند.

گلهای پَرپَر و شمعهای سوزان گرد خانه حیدر به طواف برخیزند.

كودكان با چشمان اشكبار و قلبهای درهم تپیده نالان،سرهای یتیمی را به آستانه در می كوبند.

كاسه های شیر لبریز و چشمان منتظر،در دل و دعایشان خدایا حیدر«پدر ما»؛

ای كاش هیچ كس به یتیمان نگوید شیر خدا چشمانش را فرو بست.

ای كاش صدای ناله حسنین و پسران ام البنین به بیرون برنخیزد.

یتیمان كوفه دیگر طاقت ندارند.

صدای ناله ها به آسمان برنخیزد.

دختر علی طاقت ندارد.

گاه مولا سرش را میان چاه فرو می برد.

و گاه غریبانه میان نخلستان های كوفه می گریست.

كه نكند زینبش اشك چشمان و سوز ناله دل غریبش را بشنود.

مولایم راز دلش،سلام های بی جواب!

چادر خاكی صورت نیلی و غریبی كودكانش را؛

با چاه همنوا می شد.

ای خدا دخت علی چه می بیند؟

آن روز دستهای بسته و امروز فرق شكسته

 

شهادت جانسوز خورشید جهان افروز عدالت مولای متقییان، امیر مومنان، حضرت علی(ع) بر دوستداران آن حضرت تسلیت باد.

 

 

 

 

 از خدا ی مهربان شاكریم كه به بركت این شب های عزیز ، لطف و عنایتش شامل حال ما شد و ما هر دوتامون (محمد رضا و فرشاد) در كنكور كارشناسی ارشد مهندسی صنایع دانشگاه پیام نور تهران قبول شدیم . و امیدواریم سال بعد  دوست عزیزمون مجتبی هم از كارشناسی ارشد قبول بشود و به جمع ما بپیوند.

                                                                        باتشكر فراوان  محمد رضا و فرشاد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 17:6  توسط فرشاد و محمد رضا و مجتبی  |